فرمان حمله صادر می شود .
بسم الله الرحمن الرحیم .
فرمان حمله صادر می شود .
چون شب فرا رسيد فرمان حمله صادر شد و تمام سپاهيان عراق رو بسوى شاميان يورش برده و تا سپيده دم دست از سر آنها بر نداشتند،حملات شديد عساكر عراق در آن شب تاريك چنان رعب و وحشتى در دل شاميان انداخت كه كسى را اميد نجات از آن مهلكه نبود تمام صفوف سپاه شام از هم پاشيده شد و يك تزلزل روحى در ميان افراد آن سپاه حكمفرما گرديد!
واحدهاى سپاه معاويه از اختيار و كنترل فرماندهان خود خارج گرديد و نظم و انضباط كه لازمه هر اجتماع نظامى است بكلى از آنان رخت بر بست،رزمجويان عراق فداكارى و رشادت را بمنتها درجه خود رسانيدند و رعب و وحشت را در دلهاى شاميان جايگزين نموده و جمع كثيرى را از دم شمشير گذرانيدند بطوريكه بنوشته ابن شهر آشوب در آنشب چهار هزار نفر از سپاه على عليه السلام و سى و دو هزار نفر از شاميان كشته شده بودند و صاحب كشف الغمه نيز تلفات آنشب را سى و شش هزار نفر نوشته است (23) .مالك اشتر با فريادهاى خود سپاهيان عراق را نويد پيروزى و تسلط بر شاميان ميداد و آنها را در آن گير و دار معركه فراوان ميستود،على عليه السلام نيز فرماندهى كل نيروها را بعهده خود گرفته و نظم و تعادل را در ميان واحدهاى مختلفه سپاه خود برقرار ميكرد و چنانچه وقفهاى در قسمتى از لشگريان خود ميديد با حملات حيدرانه خود آنها را رو بسوى هدف سوق ميداد.
بارى قشون معاويه با آن انبوه و تراكمى كه داشت از جا كنده شد و تمام صفوف آن متلاشى گشته و عفريت مرگ در نظر يكايك آنان مجسم گرديد،عدهاى كه در دفاع از مقاصد شوم معاويه سر سخت بودند بقتل رسيدند و گروهى نيز فرار كرده و متوارى شدند.
روز روشن شده بود و سپاهيان على عليه السلام در اردوگاه معاويه تاخت و تاز ميكردند،معاويه هم كه خود در صدد فرار بود شنيد كه على عليه السلام سپاهيانش را بادامه جنگ ترغيب ميكند و ميفرمايد اى گروه مؤمنين ديديد كه كار جنگ با دشمنان تا كجا انجاميد آثار فتح و ظفر ظاهر گشته و كار نزديك باتمام است،آنگاه معاويه بعمرو عاص خطاب كرد و گفت شنيدى على چه گفت اكنون تدبير و چاره چيست؟
عمرو گفت اى معاويه بدانكه مردان ما را نميتوان با مردان على قرين و هماورد داشت تو خود نيز با على هرگز هماورد نتوانى بود،گذشته از اينها على در اين جنگ سعادت شهادت را ميخواهد در حاليكه تو زخارف دنيا را خواهى و مردم عراق از تو بيمناكند كه اگر بدانها مسلط شوى آنان را از پا در آورى در صورتيكه مردم شام از پيروزى على ايمن و آسودهاند كه اگر ظفر يابد آنها را كيفر نكند بنابر اين با توجه بدين اوضاع و احوال هرگز تو بر على غلبه نخواهى يافت!
معاويه گفت اى عمرو من ترا نخواستهام كه مرا بيم دهى و سپاهيان شام را بد دل و ضعيف گردانى و سپاه عراق را بشجاعت بستائى،اكنون تدبيرى بيانديش كه چگونه از اين ورطه بلا نجات يابيم مگر تو حكومت مصر را نميخواهى؟
عمرو گفت اى معاويه من از روز اول ميدانستم كه با جنگ نميتوان بر على پيروز شد لذا براى چنين روزى حيلهاى انديشيدهام فورا دستور بده در نزدهر كسى كه قرآن است بگيرند و آنها را بر نوك سنانها نصب كنند و بر لشگر عراق عرضه نمايند و بگويند اى مردم با ما بكتاب خدا رفتار كنيد و خون مسلمانان را بنا حق مريزيد چون چنين كنند ميان عساكر عراق تفرقه افتد و در نتيجه اختلاف دست از مقاتلت بر ميدارند (24) .
معاويه گفت اى عمرو نيكو حيلهاى انديشهاى و بلافاصله دستور داد قرآنها را جمع كرده و گروهى آنها را بر سر نيزهها زدند و در پيش عساكر عراق با صداى بلند فرياد زدند:
يا معشر العرب هذا كتاب الله بيننا و بينكم.اى قبايل عرب اينهمه كشتار براى چيست اين كتاب خداست ميان ما و شما داورى كند!
مالك اشتر كه در اثر حملههاى شجاعانه بيش از ساير فرماندهان پيشروى كرده بود گفت:اى مردم فريب مخوريد اينها بكتاب خدا عقيده ندارند،اين مدت ما اينها را موعظه نموديم و نصيحت كرديم و بقرآن و احاديث نبوى دعوت كرديم نتيجه نبخشيد،اينها از ترس جان خود باين حيله دست زدهاند قرآن ناطق على است.
اشعث بن قيس كه در ميان عساكر عراق بود فرياد زد:ديگر با اين قوم نميتوان جنگ نمود زيرا اينان ما را بحكميت قرآن دعوت كردند!بدنبال اشعث خالد بن معمر كه معاويه وعده امارت خراسان را بوى داده بود با او هم آواز شد و در اثر سخنان آنها مردم جنگ ديده و خسته عراق كه گوئى دنبال بهانه ميگشتند رأى و عقيده آنها را پذيرفته و گفتند كه ديگر جنگ با اينان حرام است و الان بايد اين غائله خاتمه يابد و قرآن ميان دو طرف حكومت كند!
اشعث بن قيس مردى بود متلون و يكمرتبه پس از اسلام آوردن مرتد شده بود و در زمان خلافت ابوبكر مجددا اسلام آورد و از طرف عثمان نيز بحكومت آذربايجان منصوب شده بود،موقعيكه على عليه السلام بخلافت رسيد او نيز بظاهر بيعت نمود اما چون صلاحيت امارت نداشت على عليه السلام او را معزول فرمود از اينرو اشعث چندان دل خوشى از آنحضرت نداشت و شايد دنبال بهانه ميگشت كه بالاخره كار خودرا كرد و در آنموقع حساس ميان عساكر عراق نفاق و اغتشاش انداخت و تمام زحمات و رنج آنها را كه در مدت يكسال و نيم جنگ صفين متحمل شده بودند بهدر داد.
اشعث چون مالك را در صف مقدم جبهه مشغول رزم ديد مردم را بضد جنگ فرا خواند و در مورد نتيجه وخيم برادر كشى و نفاق و همچنين فوائد اتفاق و اتحاد خطابهاى ايراد كرد و روحيه عساكر عراق را متزلزل گردانيد بطوريكه گروهى از هواخواهان اشعث شمشيرها را در غلاف گذاشته و فرياد زدند كه ما خواستار صلح هستيم!
ولى مالك اشتر گوشش بدين حرفها بدهكار نبود و كار خود را ميكرد،ميزد و ميكشت و راه سرا پرده معاويه را پيش گرفته بود،اشعث كه مالك را چنين ديد با لحن تهديد آميز بعلى عليه السلام گفت يا على مالك را احضار كن و بر اين غائله خاتمه بده!
على عليه السلام ناچار يزيد بن هانى را نزد مالك فرستاد و جريان امر را باطلاع او رسانيد،مالك گفت تو بچشم خود صحنه كار زار را ميبينى بعرض على عليه السلام برسان كه ساعتى بمن مهلت دهد تا معاويه را در حضورش حاضر سازم.
يزيد برگشت و گفت يا امير المؤمنين لشگر دشمن در حال هزيمت است و نسيم پيروزى بر پرچم مالك وزيدن گرفته است كسى قدرت مقابله در مقابل مالك ندارد و او در حال كشتار و تعقيب آنها است و ساعتى مهلت خواسته است كه معاويه را زنده و مغلول بحضورتان رساند.
اشعث چون اين سخن شنيد بانگ زد:يا على مالك را احضار كن تا برگردد والا ترا زنده نميبيند !
على عليه السلام فرمود مگر نديديد من يزيد را فرستادم؟آنگاه مجددا يزيد را پيش مالك فرستاد و موضوع مخالفت اشعث و همراهانش را باو خبر داد،مالك در حاليكه خشم و غضب اندامش را لرزان و مرتعش نموده بود دست از فتح و پيروزى كشيد و راه خدمت على عليه السلام پيش گرفت.
مالك چون خدمت آنحضرت رسيد اوضاع را ديگرگون ديد و بانگ زد اى گروه عراقيان چه شد كه شما يكمرتبه دست از جنگ برداشتيد و بر امام خود عاصىشديد در صورتيكه امروز پيروزى ما حتمى بود،اشعث گفت اى مالك دست از اين سخنان بردار با كسانى كه قرآن در دست دارند نميتوان جنگيد!
مالك گفت اى احمق يكسال است كه ما آنها را بقرآن دعوت ميكنيم اجابت نميكنند عمل امروزى آنان نيز جز فريب و نيرنگ عمرو عاص چيز ديگرى نيست و اگر مرا فرصت بدهيد همين امروز آنها را ببيعت وادار ميكنم.
اشعث گفت ما حاضر نيستيم كه بسوى آنان تيرى انداخته گردد و يا شمشيرى كشيده شود!
مالك گفت شما برويد و ما را آزاد بگذاريد تا كار آنان را يكسره كنيم،آنقوم منافق گفتند حاشا اين عمل جرم غير قابل عفو است و چنانچه شما را آزاد بگذاريم در ارتكاب اين جرم با شما شركت پيدا ميكنيم!
مالك بر آشفت و گفت اصلا شما را باينكارها چه كار،شما اراذل و اوباش مردم بيوفا و سست پيمانيد كشتن شما سزاوارتر از كشتن شاميان است،اشعث با بانگ بلند مالك را ناسزا گفت مالك نيز با تازيانه سر اشعث را كوفت ياران اشعث همهمه كردند و با شمشير بمالك تاختند مالك نيز دست بقبضه شمشير برد و ميرفت شر و فتنهاى بر پا شود كه على عليه السلام مانع گرديد و در حاليكه از شدت تأسف خون در عروقش منجمد بود مالك را نوازش كرد و فرمود:اى مالك چاره كار از دست ما بيرون رفت خدا لعنت كند اينقوم را كه ما را بقرآن دعوت ميكنند در صورتيكه چيزى را كه اراده ندارند قرآن است،آنگاه بعساكر عراق فرمود:شما كارى كرديد كه نيروى اسلام متزلزل شد و توانائى از دست رفت و ناتوانى و ذلت جايگزين آن گرديد در موقعيكه شما برترى جسته و دشمنانتان از هلاك خود ترسيدند و قتل و كشتار،آنها را بنابودى كشانيد و درد زخم را دريافتند و (از راه حيله) قرآنها را بلند نموده و شما را باحكام آن فرا خواندند تا اينكه شما را از خود دور نموده و جنگ ميان خود و شما را قطع كنند،در نتيجه از راه حيله و خدعه شما را بدست حوادث روزگار سپردند،و اگر شما بدانچه آنها دوست دارند مجتمع گشته و خواستهشان را بدانها دهيد فريب خوردگانى بيش نخواهيد بود،و بخدا سوگند از اين پس گمان ندارم كه شما در كارىاستقامت ورزيد و يا دور انديشى شما بصواب انجامد (25) .
على (ع) با مظلوميت تمام دست از محاربه كشيد و بظاهر آتش جنگ را خاموش گردانيد و صحبت از صلح و حكميت بميان آمد زيرا جز اين چارهاى نبود و اكثريت قشون على عليه السلام طرفدار اشعث شده بودند (26) .
اشعث بن قيس گفت يا على اكنون كه هر دو طرف بحكميت قرآن راضى هستند اگر اجازه دهيد نزد معاويه روم و نظر او را درباره ترتيب اين كار جويا باشم.علىعليه السلام فرمود كار از دست من خارج شده و شما كه بميل و دلخواه خود عمل ميكنيد در اينصورت من در اينمورد دخالتى ندارم،اشعث نزد معاويه رفت و معاويه او را بانتخاب حكمين از دو طرف وادار كرد،اشعث مراجعت نمود و گفت شاميان را عقيده بر اينست كه از هر طرف يك نفر حكم تعيين و انتخاب شود تا مدتى در اين مورد مطالعه كنند و آنگاه حكمين بهرچه حكم كنند همه بر آن راضى باشند.
خود معاويه هم در اينمورد نامهاى بدين مضمون بحضرت امير عليه السلام فرستاد كه جنگ و خصومت در ميان ما بدرازا كشيد و هر يك از ما خود را بر حق دانسته و ديگرى را اطاعت نميكنيم و جمع كثيرى از مردم كشته شدند و من از اين ميترسم كه اين بلاى عظيم پس از اين نيز ادامه يابد و در موقف محشر جز من و تو كسى مسئول اين حوادث نخواهد بود و عقيده من اينست كه مخالفت از ميان برود و خون مسلمين بيش از اين ريخته نشود و راه صواب اينست كه دو حكم از اصحاب ما و شما انتخاب كنيم تا بطريق قرآن ميان ما داورى كنند!پس از خدا بترس و اگر اهل قرآنى بحكم قرآن راضى باش و السلام!
